تبليغاتX
من یکتا هستم
من یکتا هستم
ناز و نی ناش ناشت منم ، برو تو صدای بشکنم بگو بشکنم يا نشکنم ؟
رادیو ( از عمو شل سیلور استاین )

 

رادیو

 

 هر چه داشتم ، بخشيدم و تنها شدم .

عزيزم ، تو مرا مجبور كردي كه يكي از ترانه هاي غمگين راديو را

 به طور مرتب بشنوم . هرچه موج راديو را عوض مي كنم ،

باز همان ترانه را مي شنوم . كاش مدت زيادي بهترين ترانه نباشد .

براي اينكه اگر مرتب آن را پخش كنند ، تاب تحمّل ندارم .

اين ترانه غمگين از حال و روز و روزگار ما حكايت مي كند .

و خواننده همچنان آن را مي خواند :

(عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذيرفتي .

زندگيم را وقف تو كردم اما در كنارم نماندي ،

كاش روزي آن را به من برگرداني .)

گاهي عاطل و باطل مي نشينم و خيال مي بافم و باران را تماشا مي كنم.

يا يكي از مجله هاي قديمي ات را كه يادم رفته دور بيندازم ، ورق مي زنم

كمي ميخوابم يا در اتاق راه مي روم ،خيلي بيشتر از قبل سيگار مي كشم.

به كسي كه زماني مي شناختم تلفن مي زنم

تنها براي اينكه از شر راديو خلاص شوم ،

براي اينكه اگر مرتب آن را پخش كنند ، تاب تحمّل ندارم .

نمي خواهم آن را بشنوم  ، اما خواننده همچنان آن را مي خواند :

(عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذيرفتي .

زندگيم را وقف تو كردم اما در كنارم نماندي ،

كاش روزي آن را به من برگرداني

عشقم را نثار تو كردم ... اما نپذيرفتي .

عشقم را به تو هديه كردم آن را دور انداختي ،

كاش روزي آن را به من برگرداني ...)

 

نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه 10 آذر1387|
سلااااااااااااااااااااام ! موقتا امدم !

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

یه سلام تپل به همه ی دوست جونااااااااااااااااااا

هورااااااااااااا من اومدم واااااااااای خیلی وقت بود آپ نکرده بودم !

آخه بالاخره دانشجو شدمو درس و مخشام زیاده !!!

یه هوراااااااااااااااای اساسی هم به استقلالی ها هوراااااااااااااااا

 ما چهارمیم و قرمز پنجم !

عشق ااااااااااااااااااااااااااااااست استقلال 

واااااااای مرررررسی از نظراتتون شاد شدم ولی وقت نداررررررم جواب بدم

 میام به زودی به همه ی کامنت های نازتون جواب میدم

خوب یه شعر از عمو شل میزارمو میرم ولی به زودی میام چون تعطیله

 و می خوام بترکونم !!!! (جدی نگیرید!)

پس فعلااااااااا بابااااااااااااااااااای تاااااااااااا بعد.

  
 

پسري كه اسمش سو بود ! 

از شل سیلور استاین 

  
    
 سه ساله بودم كه بابام از خانه رفت ،

چيز زيادي براي من و مادر نگذاشت ...

تنها يك گيتار كهنه و يك شيشه خالي مشروب

از اينكه رفت و ديگر پيدايش نشد سرزنشش نمي كنم ،

اما بدترين كارش اين بود كه

قبل از رفتن ، نامم را گذاشت سو . (سو اسم دختر است)

خب ، لابد مي دانست كه اين كاراو واقعاً مسخره است ،

وچه حرف هاي خنده داري ، كه از اين بابت ، پشت سر آدم ميزنند.

انگار كه بايد در سراسر عمرم ، با اين موضوع در كشمكش باشم .

بعضي دختره زير جلكي به من مي خنديدند و عرق شرم بر پيشانيم مي

نشست. بعضي پسرها مسخره ام مي كردند و كله شان را داان مي كردم .

ببين ، براي پسري كه نامش سو باشد ، زندگي كردن چندان آسان نيست.

البته من خيلي سريع قد كشيدم و جان سخت بار آمدم ،

مشتهام محكم شد و هوشم زياد .

حالا از شهري به شهر ديگر مي روم تا خجالتم را مخفي كنم .

اما با ماه و ستاره عهد بسته ام

كه همه جا را زير پا بگذارم

و مردي كه اين نام عجيب را روي من گذاشت ، بكشم .

در قلب تابستان ، وقتي با مشقت زياد به گاتلينبرگ رسيده بودم

و گلويم خشك شده بود

فكر كردم در جايي اتراق كنم و چيزي بخورم .

در يك رستوران قديمي ، در خياباني گل آلود ،

پشت ميزي نشسته بود و با دكمه سردستش ور مي رفت ،

همان سگ كثيفي كه نامم را سو گذاشته بود .

خب ، اين مار پدر نازنين من است

از روي عكس پاره پوره اي كه مادرم داشت ، متوجه شدم

با آن چشم هاي شيطنت بار و زخمي كه بر گونه داشت ، شناختمش .

خپله و خميده قامت و رنگ پريده و مسن بود ،

نگاهش كردم و به وحشت افتادم ،

گفتم :( من سو هستم !چطوري ! همين حالا كلكت را ميكنم ! )

محكم كوبيدم ، درست درست وسط چشم هاش ،

افتاد ، اما با كمال تعجب

از جا برخاست و تكه اي تز گوشم را بريد .

يك صندلي برداشتم و حواله چانه اش كردم .

با هم گلاويز شديم و در وسط خيابان

توي گل و خون و آشغال ، با لگد و چاقو به جان هم افتاديم .

 ببين من با مردهاي قوي تر هم دست به يقه شده ام ،

امّا يادم نمي آيد ، چه وقت ،

مثل تمساح گاز مي گرفت .

مي خنديد و بد و بيراه مي گفت .

مي خنديد و بد و بيراه مي گفت ،

مي خواست دست ببرد به طرف هفت تيرش

كه من زودتر از او دست به كار شدم .

ايستاده بود ، به من نگاه مي كرد و لبخند مي زد.

گفت :( دنيا بالا و پايين داره ،

اگر كسي بخواد از پسش برآد ، بايد جون سخت باشه .

چون مي دونستم كه نمي تونم كنارت بمونم و كمكت كنم ،

اون اسم رو روت گذاشتم و رفتم .

مي دونستم كه يا بايد جون سخت بار بياي يا بميري ،

و همين اسم باعث شد كه تو قوي بشي.)

گفت:( بي خود با من سرشاخ مي شي ،

از من متنفري و حق داري منو بكشي

اگر اين كار رو هم بكني ، سرزنشت نمي كنم .

اما بايد قبل از مردنم از من تشكر كني ،

براي خاطر اون همه بدجنسي و جسارتي كه در چشم هات موج مي زنه

چون من همون كسي هستم كه اسمت رو گذاشت سو .)

نفسم بند آمد و هفت تيرم را انداختم ،

صدا زدم پدر ، و او هم گفت ، پسرم .

و سرانجام تغيير عقيده دادم . و حالا به او فكر مي كنم ،

هر وقت كه كار مي كنم و هر وقت كه در كاري موفق مي شوم .

و اگر زماني پسري داشته باشم ، گمان ميكنم اسمش رابگذارم بيل يا جرج!

يا هر اسمي غير از سو ! براي اينكه هنوز از اين اسم متنفرم !

  

نوشته شده توسط يكتا در پنجشنبه 2 آبان1387|
محبوب آزار طلب (سیلور استاین)

 

از عاشقانه های عمو شل

 

محبوب آزار طلب

 

   
 از وقتي كه محبوب آزار طلبم رفت و مرا تنها گذاشت

براي مشت كوبيدن ، چيزي ندارم جز ديوار .

وقتي كه كتكش مي زدم دوستم داشت ،

اما من شيوه بهتري را پيش گرفتم ،

اينكه هيچ گاه با او بر سر مهر نباشم .

بله ، او همان كسي است كه در روياهايم مي ديدم ،

و آدمي هميشه كسي را كه دوست دارد ، مي آزارد.

از وقتي محبوب آزارطلبم رفت و مرا تنها گذاشت ،

براي مشت كوبيدن ، چيزي ندارم جز ديوار آه...

براي له كردن جز تخم مرغ

براي كمربند بستن ، جز شلوار

براي پرت كردن ، جز بستني

براي زدن بر سرش ، جز ساعت

براي آتش زدن ، جز كبريت

براي مشت كوبيدن ، جز ديوار .

 

نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه 14 مهر1387|
دنيا را روشن کن ... ( از عمو سلور استاین )

 

 
دنيا را روشن کن !!!

 

به زندگي طعمي ببخش.

تا ببيني که عشق چقدر مي تواند آزادت کند.

دنيا را روشن کن .?

مرا ببين .!

و ببين که دوست داشتن چقدر مي تواند شادت کند.

تو مي گويي که بال در آورده اي .?

پس به بالهايت بياموز که پرواز کنند.

بدون اينکه بپرسند چـــــــرا …؟؟!!

به بالهايت ياد بده که زندگي کنند .?

که دوست داشته باشند.

دنيا را روشن کن …

که دوستي را شاد کني .?

بلند شو .?

نگاه کن .!

با چشم هايت دنيا را روشن کن .!!!

من شاد شاد هستم .

 

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااا

به به چه کردن این بر و بچ بارسلونا و استقلال !

جفتشون ۲ بر ۱ بردن !

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا به افتخاره آبی و بارسلونااااااااا

بازی بارسلونا که محشر بود کلی خندیدم ! اون آتیشه کار ساز بود خدایی !

ولی استقلال و ندیدم باید تا برنامه ۹۰ بصبرم !

دوست جونا وااااقعا مررررسی از نظراتتون به خدا وقت نمیکنم ولی به زودی

میام و جواب همه ی نظرارو میدم

شاد باشید .

 

نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه 7 مهر1387|
داستان ابی گیل و پونی (از سیلور استاین عزیز)

 

ابي گيل و پونی

 


يه دختري به اسم ابي گيل بود

كه با پدر و مادرش سوار بر ماشينشون  در بيرون از شهرشون

به سياحت و گشت و گذاز بودن.

يكهو چشم دخترك افتاد به يك جفت چشم خوشگل و نوميد ،

چشم هاي يه پوني خاكستري و سفيد.

كنار پوني يه مقوايي گذاشته بودند كه روي اون نوشته بودند : فروشي ارزان

ابي گيل گفت: "آخي ، جان !

ميشه اين پوني رو براي من بخريد ؟  تورو خدا نه نگید

ولي بابا و مامانش گفتند : " نه  نميشه "

ابی گیل گفت :   " ولي اخه اون بايد مال من باشه "

ولي مامان و باباش گفتند: " نه , همين كه گفتيم نمي شه "

ولي در عوض وقتي به خونه رسيديم شكلات گردويي و بستني قيفي بهت ميديم

ابي گيل گفت :  "من شكلات گردويي نمي خوام"

بستني قيفي نمي خوام

من فقط اون پوني رو ميخوام

پوني بايد مال من باشه.اون رو مي خوام."

ولي بابا مامانش گفتند:

"يه دختر خوب بايد نق نزنه و ساكت باشه.

"هيچ هم نبايد اون پوني مال تو با شه."

ابي گيل بنا كرد به گريه كردن و گفت:

"اگه اون پوني رو برام نخريد من ميميرم."

بابا و مامانش گفتند: "نخير , نميميري هيچ هم.

تا حالا هيچ بچه اي از نداشتن پوني نمرده

انگار عقلت رو گربه خورده."

اما حال ابي گيل حسابي رو به وخامت رفت.

وقتي رسيدند خونه فوري افتاد رو تخت.

نه ميتونست غذا بخوره نه ميتونست بخوابه.

دلش حسابي شكسته بود...

و بالاخره راستي راستي مرد.

همه اش به خاطر اون پوني كه ديده بود

ولي بابا مامانش واسش نخريده بودن !!!!

 

 

مي دونيد اين داستان واسه چي خوبه بچه ها جون؟ واسه اينكه وقتي

 بابا ومامانتون يه جيزي رو كه ميخوايد نميخرند براتون

اين رو بخونيد براشون !

 

ابی گیل 

 

سلاااااااااااااامی به گرمیه  موتور ماشین !

همه با هم یه هورای پنجاه پنجاه بکشید !!!

هورااااااااااااااااااا

آیین نامه قبول شدم اونم بدون غلط ولی تو شهری رد شدم !

حالا انشاالله یکشنبه ی بعدی !!!

 

نوشته شده توسط يكتا در سه شنبه 5 شهریور1387|
اولین بار ... (از عمو شل سیلوراستاین)


 

اولين بار  که ميخواهم بگويم دوستت دارم خيلي سخت است…

تب مي کنم ، عرق مي کنم ، مي لرزم …

جان مي دهم هزار بار

 مي ميرم و زنده مي شوم دوباره پيش چشم هاي تو

 تا بگويم

 دوستت دارم

 اولين بار

 که بخواهم بگويم " دوستت دارم "

 خيلي سخت است

 اما آخرين بارِ آن

 از هميشه سخت تر است

 و امروز مي خواهم براي آخرين بار بگويم " دوستت دارم "

و بعد راهم را بگيرم و برم …

 چون تازه فهميده ام

که تو هرگز دوستم نداشتي …!

 

نوشته شده توسط يكتا در شنبه 26 مرداد1387|
بيست و پنج دقيقه (از شل سیلور استاین)

 

(تقدیم به عزیز ترینم دوستت دارم تا همیشه شک نکن) 

 

 

بيست و پنج دقيقه فقط ...


 

بيست و پنج دقيقه مهلت

براي اينکه دوستت بدارم

بيست و پنج دقيقه مهلت

براي اينکه دوستم بداري

بيست و پنج دقيقه مهلت براي عشق

زمان کوتاهي است ……

با اين همه

من بيست و پنج دقيقه از عمرم را کنار مي گذارم ،

تا به تو فکر کنم

تو هم اگر فرصت داري

بيست و پنج دقيقه

فقط بيست و پنج دقيقه به من فکر کن!….

بيا بيست و پنج دقيقه از عمرمان را براي همديگر پس انداز کنيم

 

با هم

 

نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه 20 مرداد1387|
من نگفتم اين کار رو نکن ...

 

( به قول دوست جون جوانمرد شعری از عمو شل )

 

 

من نگفتم اين کار رو نکن

 

وقتي چمدونتو بستي که بري

من نگفتم "برگرد پيشم عزيزم بيا يه بار ديگه منو امتحان کن"

وقتي اون از من پرسيد که دوستش دارم يا نه

من فقط نگاه کردم

اون رفت و ...

 من الان اون چيزهايي که نگفتم توي گوشم مي پيچه

من نگفتم " منو ببخش چو نصف اشتباها مال من بود"

من نگفتم " ما دوباره سعي مي کنيم

 چون چيزي که ما مي خواهيم عشقه و وفاداري و زمان"

من گفتم " اگه اين راهيه که تو مي خواي من جلوتو نمي گيرم"

اون رفت و من الان مي شنفم همه اون چيزهايي رو که نگفتم.

من نگفتم" پالتوتو بزار کنار الان يه قهوه درست مي کنم

 و با هم صحبت مي کنيم

 من نگفتم "راهي که ميخواي بري طولاني و تو هم تنهايي و جاده بي انتها"

من گفتم " خداحافظ شانس به همراهت و به سلامت" و اون

منو ترک کرد تا زندگي کنم با همه چيزهايي که تگفتم

من اونو تو بازو هام نگرفتم و اشکاشو نبوسيدم

من نگفتم" زندگيم بي معني ميشه اگه اينجا نباشي "

من فکر کردم به کارهاي که ميشه کرد وقتي آزاد باشم

 

ولي امروز کاري که من مي کنم ،

شنيدن

همه چيزهاي که نگفتم است ...

 

 

نوشته شده توسط يكتا در شنبه 5 مرداد1387|
جايي كه پياده رو تموم ميشه ...

 

جايي كه پياده رو تموم ميشه (سیلوراستاین1981)


 

آنجا كه پياده رو تمام ميشود:

يه جايي هست كه پياده رو تموم ميشه

ولي هنوز خيابوني شروع نميشه,

اونجا علف هاش نرم و سفيد رنگ در ميان,

اونجا خورشيدش سرخ و آتشين ميسوزه.

اونجا مرغ مهتاب, وقتي خسته از پروازه,

در باد پونه اي آروم ميگيره.

بيا بريم از اينجا كه دود , سياه ميشه مي وزه

خيابون تاريك پيچ ميخوره و كج ميشه.

از كنار گودال ها جايي كه گل هاي اسفالت در ميان ,

ما با قدم هاي شمرده و آهسته قدم ميزنيم

و فلش هاي سفيد رنگ رو نگاه ميكنيم

كه رو سوي همون جايي دارن كه پياده رو تموم ميشه.


آره ما با قدم هاي شمرده و آهسته قدم ميزنيم

ميريم جايي كه فلش هاي سفيدرنگ, رو به اون سو دارند.

اونها براي بچه ها يه جور نشونه اند و بچه ها هم خوب مي شناسند,

جايي رو كه پياده رو تموم ميشه.

 

8zcq1tmaxn4h2wr8hod.jpg

 

 

 

 


خورشيد کجاست؟

 

خورشيد را مي دزدم

فقط براي تو!

مي گذارم توي جيبم

تا فردا بزنم به موهايت

فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!

فردا تو مي فهمي

فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت . مي دانم !

آخ … فردا!

راستي چرا فردا نمي شود ؟

اين شب چقدر طول کشيده …..

چرا آفتاب نمي شود ؟!!!

 

(اااااالهی فداش بشم که میدونه خورشید و چه کار کرده !!!) 

 
 

نوشته شده توسط يكتا در چهارشنبه 19 تیر1387|
چند تا شعر از شل سیلور استاین و خداحافظ تا بعد !

 

کاش مغز داشتم تا مرگه مغزی میشدم و قلبم رو به تو اهدا می کردم

عاشقانه های یک ترک !

 

 

 

 از سیلور استاین :

 

پگ مسواک برقي اش رو روشن کرد ،

ميچ هم گيتار برقي اش رو روشن کرد ،

ريک دستگاه سي دي پليرشو روشن کرد ،

ليز هم ويدئو اش رو روشن کرد ،

مامان پتوي برقي اش رو  روشن کرد ،

بابا هم تلويزيون رو روشن کرد ،

من هم مو خشکنمو روشن کردم ،

اهاااي ... چراغ هارو کي خاموش کرد ؟!!!!

 

نتیجه ی اخلاقی : در مصرف برق صرف جویی کنید یا همه با هم روشن نکنید ! 

 

 


وااااااااااااااااای دوست جونا


داریم به تابستون نزدیک میشیم


به به توی ماهای تابستون کلی تولده


این روزا هم که کلی تعطیلیه ما داریم میریم شمال


هرچند تعطیلی ها واسه غمه ولی امیدوارم خوش بگذره بهتون


وااااااای از الان تا 20 خرداد استرس دارم دعا کنید بیستم استقلال ببره !!!


دعاتون از صدتا نظر هم با ارزش تره به خدا

راستی توی ادامه ی مطالب زبان گلها رو گداشتم

با یه شعر دیگه از پسرم سیلور استاین

 

خوب دوست جونا بابای تا بعد

 


یکتا

 


برو به ادامه ی مطلب
نوشته شده توسط يكتا در سه شنبه 14 خرداد1387|
چند تا چقدر؟

 

چند تا چقدر؟


اين در بزرگا چند تا شترق ميكنند؟


_تا خودت چقدر محكم ببنديشون!


اين قرص هاي نان هر كدوم چند تا تيكه ميشن؟


_تا خودت چه اندازه كوچيك كوچيك ببريشون!


يه روز خدا چقدر ميتونه خوب باشه؟


_تا خودت در اون چقدر خوب زندگي كني!


توي دل دوست چقدر عشق ميتونه باشه؟


_تا خودت چقدر نثارش كني!!!

 

 

سیلور استاین

 

 

نوشته شده توسط يكتا در شنبه 21 اردیبهشت1387|
زنده باد زن کچل !!!

 

( شعری از سیلور استاین(وااای عشقمه) تقدیم به طرفدارانش و همچنین مرضیه جون )

 

 

زن مو زرد ! هي ! زن مو زرد همه پولهاتو به جيب مي زنه

 

چشماش ممکنه گرم باشه ولي قلبش حتماْ سرده

 

سنش که بالا مي ره وزنش هم بالا مي ره

 

از زن مو زرد خودتو دور نگه دار!

 

زن مو سياه از اشتياق مي سوزه

 

اما همچين که ازدواج کردين. يهو ازت خسته مي شه

 

از زن مو سياه خودتو دور نگه دار!

 

اما زن مو سرخ . جيغ مي کشه

 

خونه رو مرتب نمي کنه. اتاقها رو جارو نمي کنه

 

وقتي مي خوابه خر خر مي کنه

 

خلاصه از زن مو سرخ خودتو دور نگه دار!

 

اما زن کچل! اون تورو هميشه دوست داره

 

مي توني با خيال راحت بزنيش. ولي اون پيشت مي مونه

 

چون خودشم خوب مي دونه که هيچکس نمياد بدزدتش

 

پس زنده باد زن کچل !!!

 

 

 

شل سیلور استاین


 

نوشته شده توسط يكتا در جمعه 20 اردیبهشت1387|