| من یکتا هستم |
| ناز و نی ناش ناشت منم ، برو تو صدای بشکنم بگو بشکنم يا نشکنم ؟ |

باز هم هدایت ...
-----------------------------
از برنارد شاو پرسيدند : از کي احساس کردي پير شدي ؟
گفت : از وقتي که به يک خانم چشمک زدم بعد آن خانم از من پرسيد :
آشغالي رفته تو چشمتون ؟!!!
-----------------------------
۳ خرداد تولد یه دوست جونه مخملیه
عزیز تولدت پیشاپیش مبارک
امیدوارم به تمومه آرزوهای قشنگ و کاکائویت برسی
دوسستتتتتت داااااااااااااارم![]()
این هم قسمت آخر داستان بوف کور صادق هدایت :
آفتاب بالا مي آمد و مي سوزانيد . در کوچه هاي خلوت افتادم ، سر راهم
خانه هاي خاکستري رنگ باشکال هندسي عجيب و غريب : مکعب ،منشور
مخروطي با دريچه هاي کوتاه و تاريک ديده مي شد . اين دريچه ها بي درو
بست ، بي صاحب و موقت به نظرمي آمدند . مثل اين بود که هرگز يک
موجود زنده نمي توانست در اين خانه ها مسکن داشته باشد . خورشيد
مانند تيغ طلائي ، از کنار سايه ديوار ميتراشيد و بر مي داشت . کوچه ها
بين ديوارهاي کهنه سفيد کرده ممتد مي شدند ، همه جا آرام و گنگ بود
مثل اينکه همه عناصر قانون مقدس آرامش هواي سوزان ، قانون سکوت
رامراعات کرده بودند ....
برای خواندن ادامه ی داستان به ادامه مطالب بروید.

ادامه ی داستان بوف کور ....
در دنياي جديدي که بيدار شده بودم محيط و وضع آنجا کاملا بمن آشنا و
نزديک بود ، بطوري که بيش از زندگي و محيط سابق خودم بآن انس داشتم
- مثل اينکه انعکاس زندگي حقيقي من بود - يک دنياي ديگر ولي بقدي بمن
نزديک و مربوط بود که بنظرم ميآمد در محيط اصلي خودم برگشته ام - در
يک دنياي قديمي اما در عين حال نزديکتر و طبيعي تر متولد شده بودم . هوا
هنوز گرگ و ميش بود . يک پيه سوز سرطاقچه اطاقم مي سوخت ، يک
رختخواب هم گوشه اطاق افتاده بود ولي من بيدار بودم ، حس ميکردم که
تنم داغ است و لکه هاي خون به عبا و شال گردنم چسبيده بود ، دستهايم
خونين بود . اما با وجود تب و دوار سر يکنوع اضطراب و هيجان مخصوصي در
من توليأ شده بود که شديد تر از فکر محو کردن آثار خون بود ، قوي تر از اين
بود که داروغه بيايد و مرا دستگير کند - وانگهي مدتها بود که منتظر بودم
بدست داروغه بيفتم . ولي تصميم داشتم که قبل از دستگير شدنم پياله
شراب زهرآلود را که سر رف بود بيک جرعه بنوشم - اين احتياج نوشتن بود
که برايم يکجور وظيفه اجباري شده بود ، ميخواستم اين ديوي که مدتها بود
درون مرا شکنجه ميکرد بيرون بکشم ، ميخواستم دل پري خودم را روي
کاغذ بياورم - بالاخره بعد از اندکي ترديد پيه سوز را جلو کشيدم و
اين طور شروع کردم ....
برای خواندن بخش بعدی داستان بوف کور به ادامه مطالب برید.

سلام به همه ی دوستان خوبم
همان طور که قول داده بودم امروز داستان بوف کور رو براتون گذاشتم این
کتاب ۶۰ صفحه ای شامل دو بخشه که بخش اولش یه جورایی توهم
نویسندست ! بخش دومش یک دفعه جنایی میشه خلاصه اصلا آدم
نمی فهمه چی به چی میشه واقعا تجربه ی جالبیه امیدوارم از خوندن این
داستان لذت ببرید لازم به ذکره که من امروز فقط بخش اول کتاب رو گذاشتم
و در پست های بعدی بخش دوم رو خواهم گذاشت .
شاد باشید و نظر هم فراموش نشه .
* بوف کور *
در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا
مي خورد و ميتراشد.
اين دردها را نميشود به کسي اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين
دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند
و اگر کسي بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان
سعي مي کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقي بکنند -زيرا بشر
هنوز چاره و دوائي برايش پيدا نکرده و تنها داروي آن فراموشي بتوسط
شراب و خواب مصنوعي بوسيله افيون و مواد مخدره است- ولي افسوس
که تاثير اين گونه دارو ها موقت است و بجا ي تسکين پس از مدتي بر شدت
درد ميافزايد.
آيا روزي به اسرار اين اتفاقات ماوراء طبيعي ، اين انعکاس سايهء روح
که در حالت اغماء و برزخ بين خواب و بيداري جلوه مي کند کسي پي
خواهد برد؟
من فقط بشرح يکي از اين پيش آمدها مي پردازم که براي خودم اتفاق
افتاده و بقدري مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم
آن تا زنده ام، از روز ازل تا ابد تا آنجن که خارج از فهم و ادراک بشر است
زندگي مرا زهرآلود خواهد کرد- زهرآلود نوشتم، ولي مي خواستم بگويم
داغ آنرا هميشه با خودم داشته و خواهم داشت.
من سعي خواهم کرد آنچه را که يادم هست، آنچه را که از ارتباط وقايع
در نظرم مانده بنويسم، شايد بتوانم راجع بآن يک قضاوت کلي بکنم ؛ نه،
فقط اطمينان حاصل بکنم و يا اصلا خودم بتوانم باور بکنم - چون براي
من هيچ اهميتي ندارد که ديگران باور بکنند يا نکنند-فقط ميترسم که
فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم- زيرا در طي تجربيات زندگي
باين مطلب برخوردم که چه ورطهء هولناکي ميان من و ديگران وجود دارد
و فهميدم که تا ممکن است بايد خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم
را براي خودم نگهدارم و اگر حالا تصميم گرفتم که بنويسم ، فقط براي
اينست که خودم را به سايه ام معرفي کنم سايه اي که روي ديوار خميده و
مثل اين است که هرچه مي نويسم با اشتهاي هر چه تمامتر مي بلعد -براي
اوست که مي خواهم آزمايشي بکنم: ببينم شايد بتوانيم يکديگر را بهتر
بشناسيم. چون از زماني که همهء روابط خودم را با ديگران بريده ام مي
خواهم خودم را بهتر بشناسم.
افکار پوچ!-باشد، ولي از هر حقيقتي بيشتر مرا شکنجه مي کند - آيا
اين مردمي که شبيه من هستند، که ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا
دارند براي گول زدن من نيستند؟ آيا يک مشت سايه نيستند که فقط براي
مسخره کردن و گول زدنمن بوجود آمده اند؟ آيا آنچه که حس مي کنم،
مي بينم و مي سنجم سرتاسر موهوم نيست که با حقيقت خيلي فرق
دارد؟ من فقط براي سايهء خودم مي نويسم که جلو چراغ به ديوار افتاده
است، بايد خودم را بهش معرفي بکنم .......
برای خواندن ادامه داستان بوف کور به ادامه مطالب بروید.

سلام به همه ی دوست جونا امیدوارم خوب و خوش باشید .
ایام محرم رو هم بهتون تسلیت میگم .
خب امروز تصمیم گرفتم چند تا از پست هامو به صادق هدایت اختصاص بدم
فکر کنم ازش خوشم اومده ! به خصوص از کتاب بوف کورش . ![]()
من قبلا میشه گفت تا همین ۲ماهه پیش از صادق هیچی نمیدونستم
تا این که استاد ادبیاتمون گفت باید واسه پایان ترم تحقیق بیاریم در حد
تیم ملی ! منم از اون جایی که عشق عمو شل و سهراب سپهری بودم
اونا رو انتخاب کردم و رفتم کتابخونه جاتون خالی هیچ کتابی در مورد نقد و
بررسی آثار پسرای گلم (سهراب و عموشل) نداشتن ![]()
(باید حداقل سه منبع داشته باشیم و فقط یکیش اینترنیت می تونست باشه)
خلاصه کتابی پیدا نکردم و اون جا بود که تا سر حد مرگ داشتم دق میکردم![]()
گفتم آقا جهنم در مورد هر آدمی که دست در ادبیات داشته هر کتابی پیدا
کردی بده
اونم بعد کلی سیر و سفر توی کتابا چند تا کتاب تپل از جناب صادق
و یکی هم از جلال خان احمداینا واسمون آورد کتاب از صادق اینا زیاد بود اونم
چه کتابایی و یه جورایی توفیق اجباری شد و من با صادق تا سر حد
زندگی و جد و آباد و... آشنا شدم و این جا آغاز عشقمون بود ! ![]()
گفتم حالا که خودمو این همه کشتمو کتاب هایی به چه قد و قامتی رو
خوندم شما رو هم از این تجربیاتم بی نصیب نذارم ! ![]()
ولی خدایی خیلی الان خوش حالم که بوف کور رو خوندم و با صادق هدایت
آشنا شدم به نظرم آدم جالبی بوده با همه فرق میکنه و هیچ حس ناامیدانه
ای هم بهم دست نداده تازه این بهترین کتابی بود که توی عمرم خوندم و
پیشنهاد میکنم شما هم حتما یه بار این کتاب رو بخونید ![]()
از اون جایی که می دونم حال ندارید برید دنبال کتابش ! خودم در پست های
بعدی واستون می ذارم تا همین جا بخونید بوف کور رو . ![]()
------------------------------------------
صادق هدايت در ايران و جهان بيشتر با کتاب بوف کور شناخته شده
است قهرمان اصلي اين کتاب يعني راوي داستان ،در واقع خود هدايت است
و براي شناخت روحيه و افکار و انديشه هاي صادق هدايت بايد اين کتاب را
خواند . اما بوف کور هدايت کتاب مشکلي است و بسياري از کساني که آن را
خوانده اندبه انگيزه و مقصود واقعي صادق از نوشتن اين کتاب پي نبرده اند.
بخشی از زندگی نامه :
تولد : 28 بهمن 1281 / 17 فوريه 1903 تهران، ايران.
مرگ : 19فروردين 1330 / 9 آوريل 1951 پاريس، فرانسه.
مدفن : گورستان پرلاشز پاريس . مليت : ايراني .
پدر : هدايت قلي خان اعتضاد الملک ، مادر : زيور الملوک .
داراي سه خواهر و دو برادر . صادق پنجمين فرزند خانواده است .
زمينه فعاليت : نويسنده، مترجم . سبک : رمان .
سالهاي فعاليت : 1302 تا 1329 .
محل زندگي : ايران، هندوستان، فرانسه .
نهاد مرتبط : دانشکده ي هنرهاي زيباي تهران .
ادامه دارد ... !
پ . ن : لطفا نظرتون رو راجع به صادق هدایت و اندیشه ها و کتاب هاش
در قسمت نظرات بگید خیلی دوست دارم بدونم مرسی .